خرید بک لینک
هیچ چیز اجباریاش خوب نیست؛ حتا بهترین سرگرمیها و تفریحها. خوشی و مهمانی هم اگر است باید به وقتش باشد و با تصمیم و به میل خودت. برای کسی مثل من که زیاد مسافرت نمیروم و دلم میخواهد بروم، سفر اجباری نه تنها چاره نیست، که اوضاع را بدتر میکند. چند وقتی میشد سفر بودم، سفری که به میل خودم نبود، و حا

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

چند سالی میشد که حسابم در آن صفحه اینترنتی آبی معروف را دیاکتیو کرده بودم. فضایش آنقدر برایم حال به هم زن شده بود که دیگر نمیشد تحملش کرد. چیزهای زیادی باعث شده بود حال و هوایش به آن وضع مزخرف برسد. وقتی رفتم که هنوز شلوغ و پر رفت و آمد بود، هنوز آدمها خوش بودند لابلای آن زرق و برق پوشالی. بعد ا

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

چند سال پیش، نزدیک یک مرکز خرید ایستاده بودم؛ نمیدانم چرا و یا برای چه کاری. چشمم افتاد به یک دخترک که روی پلههای جلوی پاساژ نشسته بود و داشت با خانمی انگلیسی حرف میزد. خیال میکنم مادرش بود. رفتم جلو و گفتم چه جالب، با شما انگلیسی حرف میزند. یک چیزی شبیه همین حرفها از دهانم درآمد. و بعد گفتم م

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

بابا میآید توی اتاق و توی کمد دنبال آجیلها و شیرینیهایی میگردد که ده روز قبل از عید خریده بود و دست نخورده مانده بودند؛ نایلونها و جعبههای باز نشده، نشانه خوبی نیستند. حرف از رفتن و نبودن میزنند، حتا پستههای بسته. آنطرف، توی پذیرایی، هفت سین ناقصی چیده شده، آن هم در ویترین. برای اولین بار اس

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00


پدرم بعد از بیست و نه سال هنوز من را نوید صدا میزند.

پینوشت: نوید اسم برادرم است.


رپبازی: تولدمه، سلامتی پدرم.


روزنوشت

نوشته شده به دست فرید دانشفر در تاریخ ۱۳۹۶/۰۱/۲۲ |

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

چند وقتی است که تنها نانآور خانه شدهام. اژدر حال و احوالش به هم ریخته دوباره. صبحها دیر بیدار میشود، بیحوصله تلویزیون روشن میکند و بیهدف کانالها را بالا پایین میکند. اینها را روز جمعهای که توی خانه بودم، فهمیدم. اشتهایش هم کم شده. توی خانه دو وجبیمان قدم میزند میرود در یخچال را باز می

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

حدود دو سال پیش بود که رفتیم کارگاه داستان نویسی. فکر میکردم کمک بزرگی است برای ادامه راه، که البته درست هم فکر میکردم. قضیه این بود که جدا از شنیدن و یاد گرفتن بعضی از اصول داستاننویسی در آنجا، از همان اول به فکر نوشتن داستان میافتادی و در واقع بخشی از کار و تکلیف بود. و در آخر هم اگر اهلش بودی

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

«میخواستم بپیچم توی کوچهی اصلی که یکهو خوردم به یک چیزی و نایلون داروها از دستم افتاد. میخواستم خم شوم و از زمین بردارمشان که نگاهم قفل شد روی صورت یکی از آنها. همیشه همین است؛ وقتی از چیزی میترسی همان موقع میآید سراغت. یک لحظه انگار تمام ساعتها خوابشان رفت و سر جایشان ایستادند. خیره شده ب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه به جز «روزنوشتها» باقی نوشتهها فقط یک خیالپردازی هستند. بخش «گفتگو» هم که تکلیفش معلوم است.

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

گفتگو با نویسنده وبلاگ «یادداشتهای یک دختر ترشیده»من اینکارهامگاهی وقتها اسم یک فیلم از محتوا و خود فیلم پر سر و صداتر میشود و کلی حاشیه درست میکند. بعد سیل نقد و نظرهاست که درباره اسم آن گفته میشود. مشابه این قضیه در وبلاگستان برای وبلاگ «یادداشتهای یک دختر ترشیده» اتفاق افتاد. استفاده از ی

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:00

صفحه بندی